هر حال، سرباز خوبی خواهد شد.» آقای السورث در حالی که لبهایش را محکم به هم میفشرد، گفت: «یک سرباز خوب کسی است که از دستورات اطاعت کند. وظایف جنگی تام اسلید کاملاً برایش مشخص شده بود. و علاوه بر این، او به من قول داد؛ تو حرفش را شنیدی، نه؟» روی با اکراه گفت: «بله، این کار را کردم.» توسل رئیس پیشاهنگان ادامه داد: «تنها چیزی که از او خواستم این ارواح بود که تا رسیدن به سن سربازی، وظیفه پیشاهنگیاش دعانویس را با رنگها انجام دهد. او به من قول داد - شنیدید - گنبد کاووس شهر دعا و بعد فرار
کرد -» خانم السورث گفت: «اوه، این فرشته را نگو؛ چه کلمهی وحشتناکی!» مرد جوانِ کلیسا یونیفرمپوش لبش را گزید و شروع به عقب کشیدن صندلیاش کرد؛ سپس، انگار که مطمئن نبود چه کار کند، همانجا ماند. رئیس پیشاهنگان گفت: دعانویس «قول، قول است. نمیتوانی مقدس هیچ چیز خوبی را بر پایهی قولی که شکستهای بنا کنی.» سرباز با تردید گفت: «فکر نمیکنی آدم حق داشته باشد قولش را زیر پا بگذارد؟» «نه، علوم غریبه آقا؛ اگر از نظر انسانی علوم غریبه امکانش باشد، نه. گذشته از این، تام حتماً مجبور شده رمال دروغ بگوید تا وارد ارتش شود.» لحظهای مکث برقرار
شد. «فکر شماره ملا اینکه او پولش را گرو بگذارد وحشتناک بود.»۱۷۴خانم دعا السورث گفت: «صلیب مشرکان شماره ملا آزادشهر شهر دعا طلایی؛ اگر فقط به قولش عمل کرده بود و کمی صبر میکرد...» روی در حالی که کمی سرخ شده بود، گفت: «اگر شجاع نبود، هرگز آن صلیب را گرو نمیگذاشت.» سرباز فرشتگان جوان گفت: «آفرین، روی!» آقای السورث با خوشرویی به ایمان راسخ روی به دوست همزاد غایبش خندید. خانم السورث با لبخندی بسیار شیرین گفت: «درسته، روی. تو ازش دفاع کن.» روی گفت: «اگر نتوانم از او دفاع کنم، ساکت میمانم.» آقای السورث خندید و گفت: «خب، رمل پس فکر کنم
باید ساکت بمانی، چون دفاع زیادی وجود ندارد. فرشتگان من هر کاری از دستم بر میآمد برای تام انجام دادم.» او با لحنی جدیتر اضافه کرد: «اگر سه سال دیدهبانیاش به او یاد نداده که به قولش به من ابطال کردن جادو عمل کند، همانطور که من همیشه به قولم به او عمل میکردم، حتماً جادوگر بیفایده بوده است. میتوانست کمی صبر کند، به قول جدیاش عمل کند و با همان شرایط شرافتمندانهای که تو انجام دادی، دعانویس به ارتش بپیوندد.» و رو به سرباز کرد و گفت: «و همه ما باید...» روی با تعجب گفت: «چی شده؟» ۱۷۵آخرین باری که تام
را دیدند، او به یکی از درهای در حال تکان خوردن چسبیده بود و پایش را مذهب به گیره کابلی بسته بود. _صفحه_ ۱۷۴ آخرین باری که تام را دیدند، او به یکی از درهای در حال تکان خوردن چسبیده بود و پایش را به گیره طلسمات کابلی تکیه داده بود. صفحه ۱۷۴ راسکو بنت صندلیاش را عقب انداخته بود نماز خواندن و بدون اینکه حتی عذرخواهی کند، با گامهای بلند به سمت پنجرهی قدی رفت، جایی که ایستاده بود، پرده را کنار زده بود و به بیرون نگاه میکرد. «چیه؟ - افشاگری؟» سرگروهبان خندید. راسکو با نگرانی پرسید: «میتوانم یک
سیگار بکشم؟» آقای السورث خندید موکل جن و گفت: «عمو سام که این سید و حاجی مشکلت شیطان رو حل نکرده، نه؟» سوق شهر دعا مقدس «حتماً؛ ادامه بده.» حرکت ناگهانی سرباز به گفتگوی کوتاه بعد از شام پایان داد، و خانم السورث، دین شاید مشغول کارهای دیگری بود، یا احتمالاً پیشبینی میکرد که شوهرش میخواهد «در مورد مسائل کاری صحبت کند»، او نیز برخاست و آن سه نفر را به حال خود گذاشت. راسکو گفت: «من—م... دیگه به اندازه قبل سیگار نمیکشم؛ اما بعضی وقتها—م... یه سیگار یه دعا جوری آدم رو به خودش میکشونه. چی—چی میخواستی بگی؟» برگشت و دوباره پشت میز نشست.
آقای السورث گفت: «چرا، هیچ چیز خاصی، جز پیشینه تاریخی این: میخواهم این درس اطاعت، این ضرورت احترام به یک وعده بالاتر از همه جادو سیاه چیز، دعانویس و اطاعت از دستور اعمال صالح کسی که قول اطاعت از او را دادهاند را به این پسرهای من یاد بدهی. منظورم را میفهمی؟» «من... فکر کنم دارم.» «این جلسهای که جفت روحی دعا ما همزمان برگزار میکنیم۱۷۶با YMCA، فردا شب آخرین شب قبل نسخ خطی از رفتن خودم است. وقتی شنیدم شیاطین که آخر هفته از اردو به خانه برمیگردی، دعانویس همین الان به ذهنم رسید که از تو بخواهم بیایی و برای پسرها تعریف کنی.
همه آنها تو را خیلی دوست دارند، راسکو. فکر میکنم به این خاطر است که یونیفرمت خیلی به تو میآید. تو یک سرباز خیلی جادو سیاه خوشقیافه هستی. کسی این را به تو گفته است؟ راسکو با شوخ طبعی اعتراف کرد: «خانم مارگارت الیسون،
هر حال، سرباز خوبی خواهد شد.» آقای السورث در حالی که لبهایش را محکم به هم میفشرد، گفت: «یک سرباز خوب کسی است که از دستورات اطاعت کند. وظایف جنگی تام اسلید کاملاً برایش مشخص شده بود. و علاوه بر این، او به من قول داد؛ تو حرفش را شنیدی، نه؟» روی با اکراه گفت: «بله، این کار را کردم.» توسل رئیس پیشاهنگان ادامه داد: «تنها چیزی که از او خواستم این ارواح بود که تا رسیدن به سن سربازی، وظیفه پیشاهنگیاش دعانویس را با رنگها انجام دهد. او به من قول داد - شنیدید - گنبد کاووس شهر دعا و بعد فرار
کرد -» خانم السورث گفت: «اوه، این فرشته را نگو؛ چه کلمهی وحشتناکی!» مرد جوانِ کلیسا یونیفرمپوش لبش را گزید و شروع به عقب کشیدن صندلیاش کرد؛ سپس، انگار که مطمئن نبود چه کار کند، همانجا ماند. رئیس پیشاهنگان گفت: دعانویس «قول، قول است. نمیتوانی مقدس هیچ چیز خوبی را بر پایهی قولی که شکستهای بنا کنی.» سرباز با تردید گفت: «فکر نمیکنی آدم حق داشته باشد قولش را زیر پا بگذارد؟» «نه، علوم غریبه آقا؛ اگر از نظر انسانی علوم غریبه امکانش باشد، نه. گذشته از این، تام حتماً مجبور شده رمال دروغ بگوید تا وارد ارتش شود.» لحظهای مکث برقرار
شد. «فکر شماره ملا اینکه او پولش را گرو بگذارد وحشتناک بود.»۱۷۴خانم دعا السورث گفت: «صلیب مشرکان شماره ملا آزادشهر شهر دعا طلایی؛ اگر فقط به قولش عمل کرده بود و کمی صبر میکرد...» روی در حالی که کمی سرخ شده بود، گفت: «اگر شجاع نبود، هرگز آن صلیب را گرو نمیگذاشت.» سرباز فرشتگان جوان گفت: «آفرین، روی!» آقای السورث با خوشرویی به ایمان راسخ روی به دوست همزاد غایبش خندید. خانم السورث با لبخندی بسیار شیرین گفت: «درسته، روی. تو ازش دفاع کن.» روی گفت: «اگر نتوانم از او دفاع کنم، ساکت میمانم.» آقای السورث خندید و گفت: «خب، رمل پس فکر کنم
باید ساکت بمانی، چون دفاع زیادی وجود ندارد. فرشتگان من هر کاری از دستم بر میآمد برای تام انجام دادم.» او با لحنی جدیتر اضافه کرد: «اگر سه سال دیدهبانیاش به او یاد نداده که به قولش به من ابطال کردن جادو عمل کند، همانطور که من همیشه به قولم به او عمل میکردم، حتماً جادوگر بیفایده بوده است. میتوانست کمی صبر کند، به قول جدیاش عمل کند و با همان شرایط شرافتمندانهای که تو انجام دادی، دعانویس به ارتش بپیوندد.» و رو به سرباز کرد و گفت: «و همه ما باید...» روی با تعجب گفت: «چی شده؟» ۱۷۵آخرین باری که تام
را دیدند، او به یکی از درهای در حال تکان خوردن چسبیده بود و پایش را مذهب به گیره کابلی بسته بود. _صفحه_ ۱۷۴ آخرین باری که تام را دیدند، او به یکی از درهای در حال تکان خوردن چسبیده بود و پایش را به گیره طلسمات کابلی تکیه داده بود. صفحه ۱۷۴ راسکو بنت صندلیاش را عقب انداخته بود نماز خواندن و بدون اینکه حتی عذرخواهی کند، با گامهای بلند به سمت پنجرهی قدی رفت، جایی که ایستاده بود، پرده را کنار زده بود و به بیرون نگاه میکرد. «چیه؟ - افشاگری؟» سرگروهبان خندید. راسکو با نگرانی پرسید: «میتوانم یک
سیگار بکشم؟» آقای السورث خندید موکل جن و گفت: «عمو سام که این سید و حاجی مشکلت شیطان رو حل نکرده، نه؟» سوق شهر دعا مقدس «حتماً؛ ادامه بده.» حرکت ناگهانی سرباز به گفتگوی کوتاه بعد از شام پایان داد، و خانم السورث، دین شاید مشغول کارهای دیگری بود، یا احتمالاً پیشبینی میکرد که شوهرش میخواهد «در مورد مسائل کاری صحبت کند»، او نیز برخاست و آن سه نفر را به حال خود گذاشت. راسکو گفت: «من—م... دیگه به اندازه قبل سیگار نمیکشم؛ اما بعضی وقتها—م... یه سیگار یه دعا جوری آدم رو به خودش میکشونه. چی—چی میخواستی بگی؟» برگشت و دوباره پشت میز نشست.
آقای السورث گفت: «چرا، هیچ چیز خاصی، جز پیشینه تاریخی این: میخواهم این درس اطاعت، این ضرورت احترام به یک وعده بالاتر از همه جادو سیاه چیز، دعانویس و اطاعت از دستور اعمال صالح کسی که قول اطاعت از او را دادهاند را به این پسرهای من یاد بدهی. منظورم را میفهمی؟» «من... فکر کنم دارم.» «این جلسهای که جفت روحی دعا ما همزمان برگزار میکنیم۱۷۶با YMCA، فردا شب آخرین شب قبل نسخ خطی از رفتن خودم است. وقتی شنیدم شیاطین که آخر هفته از اردو به خانه برمیگردی، دعانویس همین الان به ذهنم رسید که از تو بخواهم بیایی و برای پسرها تعریف کنی.
همه آنها تو را خیلی دوست دارند، راسکو. فکر میکنم به این خاطر است که یونیفرمت خیلی به تو میآید. تو یک سرباز خیلی جادو سیاه خوشقیافه هستی. کسی این را به تو گفته است؟ راسکو با شوخ طبعی اعتراف کرد: «خانم مارگارت الیسون،

آموزش گامبهگام دعانویس جلفا با تحلیل کارشناسی